بعضی موقع ی حس هایی توو وجودت میخزه ک با خودت میگی ی چیزی هس! ی حال عجیبیه ک نمیدونی چیه اما عجیب چسبِ جداره ی پوست و گوشتت شده... ی حس هایی ک اونقدر هولناکن ک حتی وقتی ته لحظه های خوشی یهو مث ی بیلبورد میان جلو روت، ک بهت بگن زیادم خوش نباش، من همین نزدیکی هام و منتظرم شلیک حرکت ب صدا در بیاد و روو سرت آوار شم...
از این حس ها باید ترسید...
از صبح توو وجودم ی همچین حالتی افتاده ک ذهن آزادی برام نزاشته ک حتی فکر کنم ب احتمالات!
+ شده ب مرزی برسین ک هیچ چیز زندگیتون بنا ب برنامه و تلاشی ک واسش کردین پیش نره و از یه جایی ب بعد تسلیم هر آنچه ک حکمِ شما میشه بشید؟

برچسب: من هرگز تسلیم نمیشوم,
نویسنده: مبین خلیلی