شاید که نیاز است سکوتی تازه دست و پا کنم، یا یک حضوری کمرنگ لا به لای اشفتگی هایی که هرگز به ذهن جنبنده ای خطور نخواهد نمود... شاید نیاز است کمی کمتر نگران شوم، کمی کمتر بیدار بمانم، کمی کمتر عصبانی شومُ حساس باشم! این روزها سرو کله زدن هایم با این درد مسخره ادامه داردُ میخندم از انکه برای کشیدن دردها هم کسی نیست که یارایم شود و برای خواندن لالایی های به معجزه آسا هم حتی دستی نوازشگر روحم نمی شود. دلم یک سفر می خواهد ولی در خودم نمیبینم تابِ راه رفتن داشته باشم،سفر جان می خواهد، ذوق می خواهد، سفر دلی خوش می خواهد و اعتقادی که بدانی کسی در این مسیر ماندن به انتظار آمدن توست! سفر انگیزه ی رفتُ برگشت می خواهد، ابراز حس دلتنگی و نگرانی، به همه ی آنها که فکر میکنم تصمیم به بستن چمدان این عزم میگیرمُ آنرا با همه ی برنامه ها آتشش میزنم. و با صدایی بلند فکرم را می خوانم" فعلا همین جا خوب است".... دوست دارم برای مدتی طولانی از دسترس خارج باشم. ببندم دهان همه ی مشترکانی که مجبورن هزینه کنند برای آنکه صدایم را بشنوند آن هم فقط برای لحظه ای که چاره می خواهند و نه از سر علاقه.... و ابتدای هر کلامی با شکایت های تکراری شروع می شود "چرا عضو هیچ شکبه ای نیستی که بتونیم راحت بات حرف بزنیم؟ حالا وقتی نیمه شبی مشکلی، دردی، گره ای بود چطور خودمونو بهت برسونیم؟مگه میشه زنگ زد؟در بیا از اون دوره ی بوقی که داری زندگی میکنی کتایون، ی تلگرام نصب کن هر بار باید کلی پول کارت شارژ بدیم برای حرف زدن با تو" ، انقدر جدی که فکر میکنم بشر از اغاز ظهورش در اعماق تکنولوژی برتر خوابیده بود. فراموش شده است آن همه راه های ارتباطی، دیدن های با حیوانات بیچاره ای که بین راه گاهی تلف می شدندُ گاهی آنها سوارهُ آدمک ها پیاده، نامه، پیغام هایی که ماه ها به طول می انجامید و اگر چاره ای بود مثال نوش دارو بعد مرگ سهراب می شد.آخ که چقدر دلم میخواهد از دسترس همه ی آنها خارج باشم. و مدتی برای خودم باشمُ این قلبی که پر تپش تر از لحظه ی قبل به صدا در می آید. خسته شدم. از درد های زجر آور این دریچه ها،این رگ هایی که هر زمان اراده کنند مسیر را خواهند بست. از آنکه کمی کم کند از صدای تب و تاب ان قرص های صورتی رنگی را باز می کنم که بی اعتقاد آن را میبلعم! این قلب پر تپش مرا که هیچ دوا و داروئی غنیمت نیست! و علاج آن تنها یک چیز است.... چیزی که دلم روشن است برای رسیدن به آن راهی نمانده دیگر...
برای درمان این همه مشکل بیشتر از آنکه به طلوع فکر کنم، کم کم به غروبی زیباتر می اندیشم....
نفسم تنگ، و قلبم پر از تپش است... حرفهای تکراری دکتران حالم را بهم میزند...
و درد ناگفتنی قلب مرا حرفها و حرکاتی بیشتر به درد می آورد که باز هم زبانم قاصر از بیانِ آن است...
قیمتِ جان من آنقدی نمی ارزد که برایش خرجی کنم.
راستی
این روزها قیمت یک توپ فوتبال چند؟
+این پست یکی از درد نوشته های من بوده. ک جز خودم شاید کسی سر در نیاره منظور چی بوده. فقط دوستان، اگر عمیق نگاهی به این خط خطی ها انداختین، اگر وقتِ ازادی داشتین، اگر بین نمازُ قنوت های حاجاتتون در حال تمرکز بودین، حالِ این روزهای منُ بیاد بیارید. جسمی و روحی داغونِ داغونم. ممنون.
برچسب: نترس من با تو میمونم,نترس من با تو,
نویسنده: مبین خلیلی