یکی از هم کلاسی هایم همیشه با چادر های مدل دار محجبه ای که همه جا رو میپوشاند سر کلاس ها حاضر می شد. از او پرسیدم که این نوع پوشش را دوس داری؟ جوابی که داد به دلم نچسبید! شاید به خاطر اینکه مطمئن بودم دروغ می گوید! این که حجاب را دوس دارد! ولی آرایش غلیظ و ایجاد روابط راحتُ غیبت های پی در پی پشت سر دوستان و زیر آب زدن دانشجوها پیش اساتید جور در نمی آمد با آن جوابی که داده بود. این حجابش را از سر اجبار میدیدم، از سر نوعی ترس و بله قربان گویی. و حالا مدت کمی است که همسرش را از دست داده. نقل زبان ها شده که چادرش به سرعت برداشته شده و ظواهرش تغیر کرده است، تمامی وسایل خانه را عوض کرده و با پول مهریه ای که از خانواده ی شوهرش می خواهد بگیرد و پس انداز های خودش قصد خرید های دهان پر کنی دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مرگ، یک واقعه ایست که هرگز عادتی در آن نیست! مرگِ محرم داغی به جان می اندازد که تا نفس باقیست این داغ نخواهد از بین رود... این را من نمیگویم که باورتان چندی به شک بیندازد شما را، این گفته ی محققین و روانشناسانیست که سالهای سال است تکیه بر این اصل زده اندُ معتقدند بدترین ضربه ی روحی را یک زن و یک مرد از مرگ محرم خویش میخورد نه از مرگ فرزند خویش....
و باید به آنانی که این اصل را بیان کرده اند بگویم، نه آن همسری که منتظر مرگ همسر خویش باشد و بعد از رفتنتش عقده گشایی کند... این اعتقاد و باور از آنِ همسرانیست که زنده اند به زنده بودن عشق خود....
هر چه گشتم پی تصویری که مرتبط با زبانِ دیگر این پست من باشد تصویری نیافتم جز عشق واقعی سولماز و احسان.

برچسب:
نویسنده: مبین خلیلی