ادم ها اول زندگیشان چقدر شیرین است. روابط پر از احترام، نشست و برخواست ها مملو از حس خوب و سرشار از رضایت، بودن های در کنار هم ، همگی از سر دلبستگی و وابستگی، که ای کاش ماندگار باشدُ ادامه دار.... کنار صدا زدن های نام ها یک جانم چسبناکُ دلپسند ستون میکنندُ عزیزمهایی ک آخر حرفها و درخواست ها چاشنی می شود. لبخند هایی که تحت هر شرایطی گوشه ی لب خانه می کنندُ دستان گرمی که آماده برای فشردن است. این ها همگی حس های نوئی است که اول زندگی و آشنایی به وفور دیده می شود...
زیباست
و بسیار
به همان اندازه ی لذت، منزجر است احساسی ک با بهانه ها همراست...
دختری با هزار از "منم" ، "منم" ها صبحتش را شروع می کند. تحمل میکنم تا حرفهای سراپا چندش آورش تمام شود. دختری افسارگسیختهُ سرا پا بی حیا! از تک تک تجربه های هوس بازانه اش به بی خیالیُ گاها لذت حرف میزند. نام همه ی دوست هایش را که تجربه های طولانی با آنها داشته به صورت مستعار انتخاب میکند اما به ان ها القاب حیوانی می دهد، و از نظر میزان تجربه ی هم اغوشی وضعیت"بد ، متوسط، عالی" به هر کدامشان آویزان می کند. بعد از هزاران پاراگراف های چندش و مضحک حالا از من می خواهد که در مورد وضعیت او اظهار نظر کنم.! در مورد خودش که دیگر هیچ چیزی برای او لذتی به همراه ندارد، آنقدر کلافه و عصبی شده است که دلش میخاهد فرار کند، و جایی حضور داشته باشد که تجربه های جدید تر او را نوعی دیگر ارضا کنند...
به شدت چندین دست روی سرم حس میکردم که هر کدامشان با حالت تعجب و ناچاری ی قسمتی از سرم را گرفته بودند! اخر من به این دختری که عفت و حیا را زیر سوال برده بودُ از جنس پسر و مردانگی اش تنها یک آلت بازی و زنگ تفریح برای خود ساخته بود چه بگویم؟ دختری که برای اینده ی خودش هیچ شب زیبایی نخواهد داشت، هیچ فردی او را خوشبخت نخواهد کرد، هیچ کسی به او اعتمادی ندارد، هیچ چشمی نگران او نیست، هیچ دلی به یاد او نیست، هیچ هیچ هیچ و آخر میان این هیچ ها جان باید دهد.....
در سوره ی نور، نمیدانم اما در کدامین آیه خوانده بودم" مرد زناكار جز زن زناكار يا مشرك را به همسرى نگيرد و زن زناكار جز مرد زناكار يا مشرك را به زنى نگيرد""توبه کنید که خداوند آمرزنده ی مهربان است"...
وقاحت میخواهد وقتی پروردگارمان اینگونه با ما صحبت میکند و ما آنگونه عمل میکنیم که او را به شدت خشمگین میسازد...

برچسب:
نویسنده: مبین خلیلی