خرید بک لینک

شب،

موقع بستن پلک هایم، ب گذرِ امروز فکر میکنم.

ب صبحی که با استقبال عاشقانه ی "او" جانانه شروع شد،

ب ظهر که با شوق زیاد پیراهن جدیدش را برش زده ام... و هر برش آن چشمانم را میبستمُ ان را در جسم عشق تصور میکردم و لبخندی نو تر به لبانم مینشاندم.

ب عصرُ لحظه های اذان، ک دلم را به خدایی سپردم که میبیند آنقدر زمین خورده ام که فولادینه قدم میگیرمُ استوار و محکم راه میروم، ب لحظه هایی ک همه ی "من" و همه ی "او" را با اعتمادُ اطمینان خاطر به خدا میسپارم...

ب چند ساعتِ بعد ک ندانستم قرار است آنچنان در کنارش حضور داشته باشم ک دل قرص تر از هر بارِ دیدارمان از بازدمش ، دم بنوشمُ عشق خلق کنم.... دلم تکان میخورد با هر آهِ او که از سر درد بودُ چهره اش را در هم میبرد. بی آنکه برایم دلبری کندُ بخواهد زخم دستش را نوازش کنم، دانه دانه درد هایش را با نوازش عاشقانه ای به خواب زمستانی بردم.

و حالا ب عکس های توی گوشی که از ساعات امروز و آن لحظه ی کوتاه دیدارمان گذشت نگاه میکنم به لبخند های دو نفره ی ما، به حرفهایی کشدارُ دنباله داری که یکی در میان جمله ی تکراری من رشته ی کلامش را قطع میکرد ک میگفتم " علی تو واقعا این ساعت کنار منی؟"... ک حتی پلکی نزدم که صدم ثانیه ای غافل از نگاه ماهش شوم... بعد ماها بی آنکه حتی حدس بزنم امروز چه روز خاصی خواهد شد، ساعاتی مهمانِ من بود. این عشقی که همه ی بهانه هایم از اوستُ همه ی لجبازی هایم از سر نبودن هایش... و خلاصه بعد از سرند همه ی آن اپیزود ها 19 آبان را صدا میزنم...

+ 19 آبان؟

و او با ترس و لرز از جا بلند میشود و میگوید

-بــ بله خانم؟

من با کمی مکث و نگاهی ک خیره کننده استُ خم پس نمیدهد که ماجرا از چه قرار است، میگویم

+آفرین، 20 شدی.

++هنوزم حرفها دارم. در رابطه با موضوعی گفته ها! ان شالله در پست بعد. حیفم امد از امروزِ قشنگُ دوست داشتنی ام حرفی نزنم. امروزی که عشق در ساعات ناممکن، کنار من حضور داشت.

برچسب: نویسنده: مبین خلیلی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 16:34

صفحه بندی