گاهی از صبورانه بودن بیش از حدم، لجم میگیرد.
از این که شاهد ظلم در حق خویشم، شاهد ناسپاسی، و باز هم لبخند میزنم و به سادگی فراموش میکنم و چشم میبندم و از نو می گویم" سلام" ، لجم میگیرد.
از اینکه خوب بودن را خوب بلدم و بدی کردن را حتی تمرین هم نمی کنم، لجم میگیرد.
از اینکه بی دلیل میگذرم لجم میگیرد.
از اینکه بدی ها رو شناختم، به صرف شناختش هم که باشه و زخم هایی ک خوردم، زخمه زدن رو بلدم و صبوری میکنم لجم میاد
من چرا باید صبور باشم وقتی اصلا هم خدا با صابرین نیست!
+ وقتی خدا هم حرفتو گوش نمیده، خیلی بنده ی غریبی میشی که تنهایی هی برات کُری میخونه.
نوشته شده در سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:18 جنون انگشتانِ کتایون
برچسب:
نویسنده: مبین خلیلی