تصمیم شبانه ی من
و صبحی که چشمم به گنبد طلا افتاد....
یهو تصمیم گرفتم برم. از این همه آزار و اذیت و خستگی، برم.
هرگز ادمی نبودم ک از مشکلات فرار کنم ایستادمو همیشه حلش کردم. اما دیگه توانی نداشتم.
این شد که حرکت کردم خودمو این دلُ دادمش به آقا.
خیلی حس و حال خوبی بوده
که با یکی از دوستان خوبم، ریحانه ی عزیز توو صحن انقلاب، رو به روی پنجره فولاد، گنبد طلا و اون حس و حال غیر قابل وصف نشستم و از دونه دونه دردام به آقا شکایت کردم.
فرار کردم از خودم، از یک "من" تیکه پاره ای که فقط ترور شده بود این چن وقت.
و به خاطر عشق سکوت کرد.
این "من" رو چسبوندم به ضریح
بعد این همه اومدن پیش اقا،این همه سال و این همه سفر هنوز نشده بود ک بتونم دستمو به ضریح بزنم ولی اونقدر توو صحن آقا ازش خواستم که یکی از خادمین منو برد و برای لحظه ای که نمیشه گفت طولانی، اما چن دقیقه ای درست دستامو زدم به ضریح و ایستادم. فضایی خالی که جای یکی از خادمین بوده، اونقدر دلم شکسته بود که محال بود آقا با این همه گناه و آلودگی پس بزنه بنده ی از راه دورش رو....
باریدمُ گفتمُ فریاد زدم
و حالا
یک کتایون دیگر
به شما می گوید " سلام " ، ماهِ خردادتون عسل، نماز و روزه هاتون قبول...
بعدا نوشت کتایونک : از کابوس وحشیانه ای از خواب پریدم. که با گریه به خالم میگفتم خواب بدی دیدم... و پشت هم میگفت خوبه میگی خواب! پس تعریف کنُ سبک شو... نمیتونستم، و فقط گریه میکردم... و خوابی که ازش بیدار شده بودم اما همچنان جلو چشمام بود... این خواب بودُ این حال شدم! و دیگر هیچ....
نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:25 جنون انگشتانِ کتایون|
برچسب:
نویسنده: مبین خلیلی