موقع برگشت به شهرم، سمت چپ من یه صندلی دو نفره ای بود که دختر و پسری جوون بودن که مشخص بود تازه عقد کردن. توو طول مسیر طولانی، مدام دستشون توو دست هم بود و جمله هایی که میگفتن با وجود اینکه تُن صدای بالایی داشتند اما متوجه نمیشدم. شایدم دلمم نمیخاست بفهمم چی میگن! ولی خواسته یا ناخواسته چشمم به سمت ابراز علاقه هاشون میرفت.
پسر، وقتی میخاس بخوابه، خانمش دستاشو روی سرو صورتش میکشید و شروع میکرد به حرف زدن!
این صحنه ها برام اگر چه همیشه لذت بخش و پر از حس خوبه ولی اصلا اون لحظه علاقه ای به دیدنش نداشتم.
نشستن تنهایی من توو قسمتی از صحن، کنار زوج جوونی که حالا شاید ماه عسلشون رو اومده بودن ، یا شایدم فقط صرف سفر بود، یا هر چیزی، ذهنمو میبرد سمت خودشون و چن باری میون زیارت نامه خیره شده بودم ب عشق بازیشون. به جمله های خوب و محبت های بی دریغشون. به لبخند هایی که از ته ته ته دلشون بود، خانم، سرشو گذاشته بود روی شونه های همسرش و اقا در حالی که دعا میخوند، از امام رضا میخواست همسرشو براش نگه داره. و این دعا، در کنار حس خوبی که به خانم میداد ظاهرا یک شرمی هم در صورتش نمایان می شد و با چادر مشکیش، اون صورت رو زیرش پنهون میکرد..
این صحنه ها هرگز دل زدگی نمیارن، ولی اصلا دلم نمیخاست اون لحظه دورو برم پر باشه از این حرکات.
سریع کنار خودم جا باز کردم، یکی از عکس های عشق رو که توی کیفم بود در اوردم، گذاشتم کنار خودم، و حالا نشستیم با هم دعا خوندیم و نماز خوندیم. و بعدش حتی من عشق رو بردم زیارت، و دستاشو زدم به ضریح...
ولی به خاطر رعایت خیلی از ادم هایی که کنارم بودن و شاید درد منو داشتن، اصلا به علی ابراز علاقه نکردم، و فقط دعاها و حرفهای قشنگ خصوصیمون رو توو دلم گفتم.
میگم چه خوب میشد، عاشقا مث بیماران تالاسمی ماژور، یه نشونه هایی توو چهرشون باشه ... که دیگران حواسشون باشه به رفتارهاشون...
نوشته شده در سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:26 جنون انگشتانِ کتایون|
برچسب:
نویسنده: مبین خلیلی