خرید بک لینک

نگاه ملتمسانه ی یک پدر به پزشکی که دلش میخاست لب وا کند و معجزه ای رخ دهد که بگوید : بهبود خواهد یافت...

التماس و خواهش تمام صورتش را گرفته بود، و پزشکی که متعجب مانده بود از این همه مشکل ان فرزند...

نگاه به عکس های CT و تمامی آزمایشات، نوار EEG ، که هیچ کدامشان حتی کور سوئی از امید را نه به پزشک و نه به پدر نشان نمی داد.

پشت هم تلفن در حال زنگ خوردن بود و ان طرف خط، مادری نگران و مضطرب ، و قطعا دست به دعا برای گرفتن جواب از این پزشک...

و تا اخرین لحظه دکتر، با تمام لاعلاج بودن این بیماری و مشکل، سری تکان می داد و خداوند را نشان می داد. و در پاسخ به سوال پدر آن فرزند می گفت، توکل ب خدا! ...............

بعد از رفتن پدرِ آن بیمار جوان، از پزشک پرسیدم بیماریش چیه؟ و گفت : لاعلاج! این مشکل هرگز درمان نه!

"پزشک از نجف اومده بود. با مدرک فلوشیپ مغز و اعصاب و بسیار کار بلد، نمیتونست درست و حسابی فارسی حرف بزنه اما سعی میکرد مطلب رو ادا کنه هر چن دست و پا شکسته. دلم میخاس بگم اقای دکتر، امید الکی به این پدر ندین. انتظار تا وقتی خوبه ک امید واقعی باشه پشت بندش. انتظار بی هیچ امیدی، بدتر از مرگ تدریجی و زندگی نباتیه. ولی خب، اعتقادمون خط میزنه تمامی این واقعیت ها رو. که خداوند بزرگ هیچ بنده ای رو پشت درب بسته قرار نمیده... "

اخرین جمله ی اون پدر این بوده : همه ی هستیم، دارائیم، همه ی ثروتم میدم، که پسرم یک بار دیگه صدام بزنه بگه بابا...

نوشته شده در چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶ساعت 2:24 جنون انگشتانِ کتایون|

برچسب: نویسنده: مبین خلیلی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 0:45

صفحه بندی