حرف بزن
سخنی،
بارشی،
از این روزها بنویسید
از هر چه هستُ نباید باشد و از هر چه نیستُ برای خلا ان به دنبال یک نام و نشان میگردم ...
حرف بزن
از یک "من" تازه کم آورده ی از نو جامه صبر پوشیده، از تکرار هر شبِ بدون رضایت صبح شده
بنویسید تا سبک شوم
تا وقتی به راه می افتم، هیچ حال وهوایی بغضم را بیدار نکند
هیچ دو عشق شانه ب شانه در خیابان مرا مات عبورشان نکند
ک به هن هن بیافتد این جسم
این زنِ چشم بسته بروی همه ی شکنجه های روزگارانش... این دخترِ تنهای کم آورده ی تاریخاین عشقِ دمادم زجر کشیده ی سرنوشت نحس...
{سخته... در انتظار و صبری باشی ک ندونی تهش کجاس و چطور ختم میشه! سخته ک کم میارمُ نمیتونم حتی ب خودم وعده ی راستینی بدم... اخه قد کشیدم، بزرگ شدم، دیگه کلکِ های قدیمیم اثر نداره. سخته این حال و تحملش... و تکرار جمله ی "من صبرم به ایوب میگوید سلام" . . . }
ای زن
بنویس
تا بمیرند این بغض ها و درد هایی ک نمیدانی چطور ب او بفهمانی
برچسب:
نویسنده: مبین خلیلی